دو شعر از منصوره افشاري

دو شعر از منصوره افشاري


از تاريكي آسمان مي ترسم


مي ترسم آن وقت


خدا هم بخوابد.



2                                      

                                      

پاره پاره ابرها را به هم دوختم


صبر كردم باران ببارد


كلمه ها سبز شدند


حالا


تا ابد باغي دارم به نام شعر




 




از

مشکل آدم را آگاه میکند           


چند کلمه از نوع "متن" با «فلشهای منصوره افشار»


سيد محمد محسن موسوي





"درخت من بهار جوان است

پاییز پیر

و در زمستان زیر خاک های سپید

دفن می شود"




من در یک اثر فلش، معذور از نشر خوانش خودم بر مبنای محتوا هستم،

چون فکر میکنم به بدنه ی اثر و مخاطب هاش تلنگر میزند. بل من شاید

 بتوانم به لحاظ محتوایی مراعات های اثر را شرح بدهم.

در اینجا سه چیز را خاطر نشان کنم که انسجام اثر، مراعات و حفظ ارتباط

افقی-عمودی نشان از این دارد که مولف اثر فارغ از حس و شور نوشتن،

شعور لازم برای شعر را داراست.

کلمات ساده؛ جمله و زبان روان است. پیچیده گی خاصی ندارد و "چون

ساده ترین راه سخت تر حرف زدن است(طوری حرف بزنی که کسی

نفهمد)" منصوره سخت ترین کار را کرده.

مراعات بهار، پاییز و زمستان و حلقه ی گم شده ی تابستان؟

برایم جالب بود که مولف اثر توانسته دیکته ی اثر را کم کند در عین حالی که

 دارد از اِلمان های صلب ناتورالیستی و روزمره بهره میگیرد.

دلیلش میتواند اتفاقی باشد، میتواند از ذهن خلاق مولف. اما تفاوتی که

میکند اگر از ذهن مولف باشد باید به حسن مولف نسبت به دیگر هم

قطارانش توجه داشت. اما برای اثر صرف دیگری نیز لازم است.

سه جمله ی منثور که تنها یک کشف در ان رخ میدهد چرا حس خوبی به

مخاطبش بدهد؟

"درخت من بهار جوان است" (خب نه تنها درخت مولف بلکه همه ی درختها

در بهار جوانند –اصطلاح جوان کاملن اصطلاح نشسته است که جوان بودن

درخت ارایه نیست- حالا باشد "خب که چه؟" )

"پاییز پیر" (خب پاییز هم درخت ها پیر میشوند همه ی درخت و بارها خزان را

 به اغاز پیری دیده ایم)

"و در زمستان زیر خاک های سپید

دفن می شود"

(خب اینجا کشف خاک های سپید به جای برف رخ میدهد)

ما در فلش فوق یک شک رباعی وار در اخر اثر میبینیم اما این شک تمام

برداشت ما را نسبت به جمله های ساده و منثور فوق عوض میکنم. این

 شعر "آن" عمیق تری دارد و تازه بعد از اتمام تالیف، اثر شروع میشود. شما

به عمق جملات ساده ی فوق پی میبرید و تازه ناخواگاهن کنکاش میکنید.

من این را میگویم که شعر باید از پایین به بالا خوانده شود و این التزام را در

عمیق شدن مخاطب ایجاد میکند.



"آسمان دیگر رنگی نیست

از ماه کبود آسمان می پرسم

آیا آن روز فرا رسیده است؟"




در مورد ان اثر این اثر هم ایضن خصوصیات کار اول را دارد. باز هم معتقدم که

این اثر یک کار مینی مال شعر یا یک فلش است.

خب به لحاظ محتوایی هم بحث نمیکنم.

"اسمان دیگر رنگی نیست" (خب یعنی ابی نیست. نکته اینجاست که این

تصویر دوریست و با بند بعد دورتر میشود.)

اما چه روزی؟

خبری بودن جملات در این دو اثر تعلیقی را برای مخاطب ایجاد میکنند اما

 جمله ی اخر سوالیست و دوباره ان اثر قبل و تلنگر را میزند.


منصوره و هم نسل های منصوره چند مانع دارند و باید مانع هاشان را

شناخت.

الف- فراوانی دسترسی به فیلم، کتاب، ام پی تری ها دنیای مدرن و دور

شدن از سیر لازم برای ادبیات. نیاز الزلمی وجود دارد که معصومه بخواند و با

 یک سیر عمیق از سنت شعر فارسی شروع کند. من خودم قال به شعر

کلاسیک نیستم ولی به نظرم باید زبان بن پیدا کند و مسیرش را با زمان

بسنجد.

ب- احساس و شور ناخوداگاهی که در این نسل تاثیر ناکامی ها و غرو

لندهای دخترانه است که منصوره تجربه ی هیچ یک از انها را نداشته ولی

حاکم بر شعرهاش اند.

شعر اول مختوم به زمستان و خاک سفید

شعر دوم ماه کبود و تاثیرهای تصویری رعب انگیز و نومیدانه