نیم نگاهی بر شعر منصوره افشاری شاعر ده ساله به قلم محمد حسین ابراهیمی در روزنامه نیم نگاه شیراز
نيم نگاهي به شعر منصوره ي افشاري
از منظر انديشه و تصوير
محمد حسين ابراهيمي
درخت من بهار جوان است
پاییز پیر
ودر زمستان زیر خاک های سپید
دفن می شود
ذهنيت من از شعر چيز ديگري ست و يكي از آن ذهنيت ها چگونگي اتفاق انديشه در شعر است كه پرداختن به آن به صورت كامل در اين مقال نمي گنجد . اما آنچه در اين راستا بدان معتقدم ضرورت وجود ذهن هوشمند و انديشمند براي پرداختن به شعر است . يعني وجود ذهني انديشمند براي خلق اثري كه انديشه در آن اتفاق بيفتد . همان پتانسيل عميق انديشه اي كه انسان را وادار به ساخت و پرداخت به ديگرگونه هاي زيستي و فرازيستي اش مي نمايد كه شايد جهان بيني اش مي نامند . چرا كه شعر زاييده ي انديشه اي دروني شده است و اگر شاعر ذهني انديشمند نداشته باشد ، قادر به خلق شعري كه توليد انديشه را در بر داشته باشد نخواهد بود ، و آنجا كه قصد چنين حركتي را داشته باشد كاركردهاي زباني و موسيقايي و تصويري را خارج از محور انديشه به كار مي گيرد و عناصر شعري تفكيك شده و ديگر در خدمت بيان شعر نيستند و مجموعه ي پيچيده ي مصنوعي ِ بعضن معما گونه با بستري سطحي شكل مي گيرد .
و اما در پس بالا :
شعري از منصوره ي افشاري خواندم كه ذهنيت و چگونگي ساخت و پرداخت اش از زندگي مرا به درك ديگري در حوزه ي انديشه و تصوير رساند . چرا كه آنچه نيز به عنوان اتفاق و توليد تصوير بدان معتقدم ، همان دگرگوني تصاوير است كه مدام از عينيت به ذهنيت و از ذهنيت به عينيت مي رسد و در اين شعر كوتاه منصوره ي افشاري اتفاق افتاده است و نگاهي كوتاه به آن خواهم داشت . او درخت را به عنوان تصويري كه خالق آن خداست ، در ذهن اش ساخت و پرداخته كرده و چيز ديگري خلق كرده است .
چون ديگراني بهار را نماد جواني ، پاييز را پيري و زمستان را مرگ مي داند ، اما به گونه ي ديگري به آن پرداخته است و دست به آفرينشي ديگر از درخت در بستر فصل ها زده است . فصل ها را در پي هم گريزان مي بيند اما حرفي از تابستان به ميان نمي آورد . چرا كه تابستان يا در زندگي اش نقشي ندارد ، يا حس تنفر را در او بر انگيخته كرده است و شايد همان اتفاق مجهول طاقت فرسايي ست كه او را به مرحله ي بعد مي رساند و يا شايد آغاز گر حيات اش تابستان است. فضاي شعر آنقدر بي روح و سرد است كه نبود تابستان دال بر انتظار پيدايش گرمايي در ذهن شاعر است و توي مخاطب بدان كه دست مي يابي گرما وجودت را فرا مي خواند .
اما او در نا اميدي جوان را در بستري سپيد و روحاني دفن مي كند. برف برايش برف نيست ، بلكه خاكي ست كه جواني اش را در آغوش مي كشد و اينهماني بين خاك سپيد و زمستان و بهار كه گرد پيري بر صورتش نشسته و پير شده است درخت را مدام به پديده اي ديگر بدل مي نمايد.
درخت در ذهن شاعر نماد زندگي اش است كه چون قطاري گريزان از فصل ها مي گذرد و در انتها محو مي شود و به پايان مي رسد .
از وقتي چشمام رو باز كردم