درخت من بهار جوان است

پاییز پیر

و در زمستان زیر خاک های سپید

دفن می شود

(منصوره افشاری)

...................................................................

نقد فرمالیستی از شعر منصوره افشاری

زهره عارفی

شعر داری یک شکل بیرونی و یک شکل درونی است. شکل بیرونی شعر شامل جملاتی است که خبری هستند. از خصوصیات جملات خبری این است که در وهله اول می­تواند مخاطب را وادار به سکوت کنند تا حرفی و پیامی را بشنود و سکوت در برابر آن صحیح و به جا است و در درجه دوم این خبر می­تواند منجر به غافل­گیری شنونده خبر شود، که در این صورت منجر به یک تغییر دید در نگاه و اندیشه مخاطب خواهد شد. این هر دو اتفاق در شکل بیرونی شعر رخ داده است. یعنی در ابتدا دو خبر درباره درخت راوی داده می شود:

یک. درخت راوی در بهار جوان است.

دو. در پاییز پیر می شود.

خبر سوم اما مربوط به فصل زمستان است که همان غافلگیری را برای شنونده دارد و آن این که درخت راوی در زمستان دفن می شود، اما زیر خاک های سفید.

غافلگیری وقتی رخ می دهد که راوی شعر خاک تیره را چون کفنی سپید نشان می دهد تا درختش را زیر آن دفن کند. این نکته این جا بماند، یک بار دیگر به این مطلب باز خواهیم گشت.

اما شکل درونی شعر؛ شعر در درون خود دارای دو محور طولی است. یکی محور طبیعت که واژه های خود را مستقیما از آن وام گرفته است. این محور از درخت، بهار، پاییز، زمستان و خاک تشکیل شده است. اما محور دیگر که زیرپوستی در شعر طرح شده، عبارت از محور انسانی است. درستی انتخاب واژه ها وقتی برای مخاطب کشف می شود که بدانیم این واژه ها هیچ کدام مستقیما به انسان اشاره نمی کنند، بلکه از لوازم انسان بودن هستند، یعنی جوان، پیر و دفن شدن. وقتی می گوییم جوان می توانیم یک انسان جوان و شاداب را در ذهن بیاوریم و این جوان می تواند هرکسی و از هر جنسی باشد، و البته این جوان و پیر و حتی دفن شدن واژه های مشترکی هستند که می توانند برای نباتات، حیوانات و حتی اشیا کاربرد داشته باشند. با این وجود، آنچه سبب می شود ما نباتی چون درخت و شی ای چون خاک را کنار بگذاریم و به خوانش دیگری برسیم، برخورد شاعر با خاک و درخت است. نکته ای که در سطرهای بالا اشاره شد که باز به آن برخواهیم گشت، همین رها کردن درخت و خاک به عنوان یک نبات و شی است و انسان انگاری درخت. در این صورت درخت از معنای درخت بودن خود خارج می شود و برای ما حکم انسان را پیدا می کند. خاکی که در آن درخت می روید سفید نیست و تیره است و در زیست به آن گیاخاک یا خاک تیره می گویند. و از طرفی جز در به کار بردن مجاز، لفظ دفن کردن برای درخت به کار نمی رود. همین استفاده از تشبیه خاک سفید به کفن و یا به عبارت دیگر اگر خاک سفید را استعاره از برف بگیریم که درخت زیر آن مدفون می شود، ذهن مخاطب را به سمت دیگری می کشد که ما از درخت پا فراتر بگذاریم و به انسانی فکر کنیم که راوی برای خود داشته و دوره جوانی او را به بهار و پیری اش را به پاییز و مردنش را به زمستان تشبیه و تعبیر می کند.

کار دیگر شاعر آن است که دو محور طولی را به واسطه یک مسئله طبیعی و یک فکر دینی که در قرآن هم ذکر شده بهم گره زده است و آن اصل زنده شدن مردگان است که در تعبیر قرآن چنین آمده است: به نشانه های رحمت خدا بنگر که چگونه زمین را پس از مرگ آن زنده می کند، او احیاءکننده مردگان و به هر چیزی توانا است. (روم، آیه ۵۰)

و شعر در پایان خود آغاز یک زندگی را برای بهاری دیگر به انسان نوید می دهد. لازم است از تشبیهی که راوی برای خاک به کار برده، نگذریم. رنگ تیره در فرهنگ ما نشان از بدی و نازیبایی دارد در حالی که رنگ سفید نشان پاکی و طهارت و زیبایی است و گویا شاعر با این کار دو مفهوم را تداعی می کند: یک. سپیدی کفن برای انسان و دو. زیبایی دفن شدن که با سپیدی خاک وجه ترس ناک آن را از ذهن مخاطب می زداید. و سوم این که خاک سفید را استعاره از برفی بدانیم که آب خواهد شد و باری دیگر به واسطه آن زمین زندگی را از سر خواهد گرفت.